بهار 1385 - نت منفی
|
خانه
:: کل بازدیدها
:: :: بازدید امروز
::
:: موضوعات وبلاگ ::
:: اوقات شرعی ::
:: لینک به
وبلاگ ::
:: دوستان من ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
:: موسیقی وبلاگ ::
|
24/3/85 :: 9:33 صبح خونه ماه وستاره یه وجب سیاهیه پاتوق ترانه هامون کاغذای کاهیه واژه آبی قصه لا به لای قصه مرد این روزا آکواریم تنها بهشت ماهیه وسعت دغدغه ها حجم پر یه قلکه پشت هر دوست دارم هزارتا دوزو کلکه چشما صورتک زدن نگاهی رو نمی شه خوند هر چی لبخنده دروغ و ساختگی و کلکه روزگار عوض شده ادماشم عوض شدن عاشقا از عاشقی فقط ریا رو بلدن اما دل همون دله همون دل همیشگی آدمان که این روزا به حرف دل دل نمیدن دل اگر دلش نخواد غرق سیاهیا بشه خیلی راحت دور شب یه خط قرمز می کشه یادمون نره اجازه دل دست ماست می تونیم کاری کنیم دریا بهشت ماهی شه نویسنده : ارکیده
21/2/85 :: 6:43 عصر تو می آیی می دانم که می آیی تو رادیشب من از لحن عجیب بغض هایم خوب فهمیدم تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم سیر نوشیدم تو می آیی...میدانم که می آیی وبر ابهام یک بودن نگین آبی احساس می بندی واز تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی تو می آیی..خوب میدانم که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید میان قاصدک هایی که از من تا نهایت!دور شد تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه شبیه دختری از جنس یک پرواز میان گرمی دستان پر مهرت دوباره باز می گیری تو می آیی و من این را شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقیهای سرگردان تو می آیی می دانم خوب می دانم که می آیی ومن را در حریم امن چشمانت به ارامش به فردایی پر از شوق وتپش هایی مقدس می رسانی .............. تو می آیی خوب می دانم که می آیی
نویسنده : ارکیده
19/2/85 :: 5:20 عصر آن گاه که ضر به های تیشه ی زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت حس می کنی به خاطربیاور که ... زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است نویسنده : ارکیده
18/2/85 :: 10:7 صبح روزی سر بر خواهم اورد از لا به لای ابرهای سردرگم وبی نشان واوج را حس خواهم کرد اوج وجود اوج هستی من یک زمینی ام پاهایم گرما وسرمای زمینی را حس کرده اند گاه خارهای زمین پاهایم را آزرده اندو گاه گاهی سبزه با طراوتش آرامش را برایم به ارمغان آورده است همیشه آسمان را در آغوش گرفته ام وهماره او را در آغوش می فشارم تا اینکه روزی برسد که با او یکی شوم
نویسنده : ارکیده
17/2/85 :: 11:49 صبح
روح ما بی مرز است روح بی مرز به دنبال آزادی است وآزادی یعنی عشق و عشق در صلح پرورده می شود
نویسنده : ارکیده
16/2/85 :: 11:25 عصر دست بالا بردم تا که ذستان پر از خواهش من را شاید مهر او دریابد بارها خوانده ام او را اما او مرا می شنود؟ و میان همه هستی بی پا یانش او مرا می بیند؟ در جهانی که هزاران مه و خورشید در آن ناچیز اند ذره را راهی هست؟ ... بارش ابر سپید تاری پنجره وهم مرا می شوید کهکشانی به دل پنجره ام جای گرفت و خدایی به دل کوچک من قاصدی در راه است و پیامی از نور می توانی که بخوانی تو مرا من تو را می شنوم میبینم میل جاری شده در خواندن تو پاسخ ماست رود با میل خودش جاری نیست جذبه ی مهر فرا خوانده ز دریا سبب جاری رود دست خالی مرا نور اجابت پر کرد چشم نمناک مرا گریه شوق نویسنده : ارکیده
|